X
تبلیغات
خاطرات تلخ وشیرین زندگی

سال نو مبارک

92 هم گذشت انشاالله سال اسب سال خوبی باشه برای همه همراه با سلامتی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 10:46  توسط مریم  | 


تقریبا هفته آخر اسفند بود که دختری نگران سراغم اومد مامان دندونم لق شده گفتم ای وای حتما تو عید کلی دنگ

و فنگ دارم خدارو شکر اینطور نشد کم کم داره دندون جدید سر و کلش پیدا میشه دعا میکنم کجججججججججججج

نشه!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 10:46  توسط مریم  | 



اولین روز پیش دبستانی عشقم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 7:50  توسط مریم  | 



دیروز (8مهر) رفتیم و لباس پیش دبستانی دختری رو گرفتیم حس خوبی بود

قبلا کیف و کفش دختری رو گرفته بودم بنفش و صورتی بود نمیدونستم لباس فرمش چه رنگی میشه خیلی جالب بود اونم بنفش بود کلی خوشحال شدم اما

جیگر مامان دوست داشت لباسش آبی باشه آخه استقلالیه دیگه

دختر عزبزم انشاالله جشن فارغ التحصیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 8:31  توسط مریم  | 

تابستان تصمیم داشتم دوباره بریم ارومیه جا هم رزرو کردم

اماااااااااااا لحضه آخر  تصمیم عوض شد با بابا اینها و برادرم رفتیم جلفا و منطقه ازاد ارس 

انصافا عالی بود رود پر آب ارس و منطقه ای بسیار زیبا و سرسبز بعد رفتیم تبریز

خیلی خوش گذشت


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 8:30  توسط مریم  | 

 

پنج شنبه گذشته دختری رو بردیم برای زدن واکسن قبل از رفتن توی ماشین میگفت میشه من واکسن نزنم

گفتیم نه به این دلیل به اون دلیل خلاصه  بازم  با ناراحتی  میگفت من واکسن نمیزنم

بعد از چند دقیقه انتظار ما نفر دوم بودیم قبل ا ز دختری یه پسر بود که اونجا رو گذاشت رو سرش از دست

مامانش فرارکرد بعد بابا ش محکم گرفته بودشو چه کرد این پسرمن گفتم وای به روز ما

اما بگم از دختری نشت روی  صندلی  و همسری در حال گوش دادن به صحبتهای  پرستاردوم بود دیدم واکسن

 دختری رو زد !صداش  در نیومد یه ای کوچولو گفت

من که از تعجب  نمی دونستم چی بگم بعد خانومه گفت اون وقت میگن پسرا شیرن دختری  داشت میخندید و اینم

 منم

خلاصه بهش قول دادم براش یه جایزه بخرم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 10:31  توسط مریم  | 

به دلیل کم شدن ساعت کاری در این ماه دختری رو کلاس شنا ثبت نام کردم اولش خیلی دودل بودم که نترسه و

 براش زود نباشه خلاصه راضی شد

تا الان سه جلسه رفته و مربیش خیلی ازش راضیه و خوب یاد گرفته توی قسمت عمیق شنا میکنه   و دوچرخه

 و کرال پشتو یادگرفته عاشق پریدن توی آبه

جالبه که موقع رفتن بی حوصله است  و از اون طرف نمیخواد برگرده منم موندم این وسط بالاخره چه کنم

وقتی میپره تو استخر و سرشو میبره زیر آب قلبم میخواد از جا دربیاد   مامان به این ترسویی محشره آخه

دختری از همه کوچیکتره

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 11:42  توسط مریم  | 

الهی شکر عروسی برادری هم به خوبی و خوشی تمام شد و رفتن سر خونه زندگیشون

الهی خوشبخت و عاقبت به خیر بشن

امین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 9:8  توسط مریم  | 

مادر عزیزم روزت مبارک

انشاءالله همیشه سلامت باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط مریم  | 

پنجشنبه قرار بود بریم خرید آخه این خواهرشوهر خیلی بیخیاله و هنوز نه برای خودش نه برای دختری لباس برای عروسی نخریده

بگذریم به اتفاق همسری و دختری بعد از خواب ظهر سر حال راه افتادیم بریم خرید رفتیم همسری پارچه کت و شلواری گرفت وداد براش بدوزن حداقل یکی از ما یه قدم کوچکی برداشت

 دختری هم از کی  میگفت بریم سینما همسری هم از اونجایی که مطیع حرفهای دختریه ما را برد سینما

فکرشو بکنید آدم بچه رو ببره فیلم رسوایی خوب چه میشه کرد آخه همسری دوست داشت این فیلمو ببینه قبل از این دوست داشتم نظرمو در مورد فیلم بگم الان که فکرشو میکنم بازم بیخیال باشم بهتره

چیزی که برام خیلی جالبه دختری که سنش کمتر بود و ما رفته بودیم سینما دوست داشت خودش روی صندلی تنها بشینه

 وقتی تکیه داد صندلی به حالت اولش برگشت و ترسید حالا که بزرگتر شده هر وقت میریم سینما به صندلیش تکیه نمیده و جلو میشینه ( هرچند الانم خیلی وزن نداره فقط قد میکشه و برای نخوردن کامل غذاش منو حرص میده)

پی نوشت : البته الان لباس خودمو بلاخره انتخاب کردم و لباس دختر گلم مونده.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 11:3  توسط مریم  |