X
تبلیغات
خاطرات تلخ وشیرین زندگی

مادر عزیزم روزت مبارک

انشاءالله همیشه سلامت باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط مریم  | 

پنجشنبه قرار بود بریم خرید آخه این خواهرشوهر خیلی بیخیاله و هنوز نه برای خودش نه برای دختری لباس برای عروسی نخریده

بگذریم به اتفاق همسری و دختری بعد از خواب ظهر سر حال راه افتادیم بریم خرید رفتیم همسری پارچه کت و شلواری گرفت وداد براش بدوزن حداقل یکی از ما یه قدم کوچکی برداشت

 دختری هم از کی  میگفت بریم سینما همسری هم از اونجایی که مطیع حرفهای دختریه ما را برد سینما

فکرشو بکنید آدم بچه رو ببره فیلم رسوایی خوب چه میشه کرد آخه همسری دوست داشت این فیلمو ببینه قبل از این دوست داشتم نظرمو در مورد فیلم بگم الان که فکرشو میکنم بازم بیخیال باشم بهتره

چیزی که برام خیلی جالبه دختری که سنش کمتر بود و ما رفته بودیم سینما دوست داشت خودش روی صندلی تنها بشینه

 وقتی تکیه داد صندلی به حالت اولش برگشت و ترسید حالا که بزرگتر شده هر وقت میریم سینما به صندلیش تکیه نمیده و جلو میشینه ( هرچند الانم خیلی وزن نداره فقط قد میکشه و برای نخوردن کامل غذاش منو حرص میده)

پی نوشت : البته الان لباس خودمو بلاخره انتخاب کردم و لباس دختر گلم مونده.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 11:3  توسط مریم  | 

امسال تعطیلات عید رفتیم یزد

با توجه به اینکه اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم خلاصه مینویسم شهر خوبی بود آرامش داشت .

من که خیلی با آثار باستانی میونه ای ندارم ولی خوشم اومد .

سال تحویل شهر نایین بودیم موقع سال تحویل من و همسری در حال دویدن بودیم از تو ماشین وسایلمونو بیاریم همسری سرش تو

ماشین خودمون بود منم توی ماشین بابایی داشتم قرآن برمی داشتم برای سفره هفت سین و با هم شروع کردیم به دویدن به سمت بقیه

دختری هم پیش آنها بود. خلاصه امسال فکر کنم همش در حال دویدن باشم.

سریزدم رفتیم ارگشو دیدیم یه آقایی هم درمورد اونجا توضیح میداد که اگه اون نبود اصلا خوشم نمی اومد فعلا حوصله ندارم عکس

بزارم شاید وقتی دیگر!

آثار باستانی رو دیدیم، چک چک رفتیم وچند تا شهر اطرافم رفتیم موتور سواری و شتر سواری هم بود باز منم بی حوصله

موقع برگشتن یه شبم رفتیم اصفهان روی هم رفته خوب بود(برای خودمم یه دیگ مسی خریدم. دوست داشتم بازار طلا فروشها هم

برم که بسته بود)

از دختری بگم حسابی بهش خوش گذشت اصلا انگار پدر و مادر نمی خواد توی ماشین خودمون نمی اومد یا پیش دختر خالم بود یا

پیش مامانم خلاصه که فهمیدم چقدر منو دوست داره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 10:11  توسط مریم  | 

امروز صبح موقع خارج شدن از خانه من زودتر از دختری و همسری اومدم و قرار بود دختری رو باباش ببره

مهد خداحافظی کردم و درو بستم ناگهان در باز شد و دختری گفت :

مامان جون مامان جون مراقب خودت باش

میشه گفت دیگه خواب از سرم پریدو خیلی خیلی انرژی گرفتم

دختر گلم دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 7:55  توسط مریم  | 

 

این روزها دختری عاشق اینه که بشه فروشنده مغازه و منم برم از اون خرید کنم

اونم فروشنده لوازم آرایشی  آخه مگه شغل دیگه ای نیست بهش علاقه مند بشی

امان از دست این بچه ها

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 9:20  توسط مریم  | 

خصوصیه مگه چیه
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 8:14  توسط مریم  | 

امسال شب یلدا برای من متفاوت بود

باید میرفتیم دیدن عروسمون

شب خوب و به یاد موندنی بود ولی بگم از همسری که از دخترم ویروس (گلاب به روتون ا س ه ا ل و اس

 ت ف را غ ) گرفته بودو از سه شنبه مونده بود خونه و هیچی نمی خورد .

اولش گفت من که نمی تونم بیام تو با دختری به اتفاق بقیه برین منم گفتم منم نمیرم خیلی حال ندارم

پیشت میمونم و قرار شد دختری باهاشون بره.

خلاصه دقایق آخر حاضر شد و گفت ما هم بریم یکم بهترشدم

رفتیم و خیلی خوش گذشت از اونجایی که همسری نمی تونست چیزی بخوره به نظرم خیلی اذیت

 شده باشه خدا برای هیچ کس پیش نیاره

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 14:6  توسط مریم  | 

 

عید غدیر خم مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 10:42  توسط مریم  | 

چهارشنبه 26/7/91 

در روزی که روز ازدواج نامگذاری شده است روز عقد برادرعزیزم بود

 انشاالله خوشبخت بشن

 امیدوارم زندگی خوبی رو کنار هم شروع کنن

پی نوشت: این روزهها شدیدن دنبال خرید رفتنم چون عید غدیر جشن نامزدیشونه دختری هم حسابی خوشحاله

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 7:40  توسط مریم  | 

 

امروز صبح با هزار تا بهانه و اشکهای پی در پی میگفت من نمیرم مهد

دیگه داشتم کلافه میشدم که ناگهان جلوی در مهد یکی از دوستاشو دید شروع کرد به خندیدن و رفت 

  طرفش من کاملا شکه بودم تا الان داشت مثل ابر بهاری گریه میکردد عجب بازیگرای ماهری هستند

 این بچه ها

خلاصه من که شانس آوردم وگرنه کلی عذاب وجدان داشتم .شبها به زور میبرمش روی تختش ولی به

دقیقه نمیکشه خواب میره صبح هم چون کم بود خواب داره از زمان و زمین بهونه میگیره ( این لباسو

نمی پوشم ، موهامو شل بستی ، کیک عروسکی نمی خورم و.............)

اما موقع برگشتن که میرم دنبالش کلی خندونه و میگه من فردا هم میام مهد البته بگذریم که حتما با

تمام خستگی باید ببرمش پارک

هفته قبل یه نم بارون اومده بود اومدم بهونه بگیرم لباسات کثیف میشه سرسره بازی کنی پرو پرو گفت

 خوب مگه چیه میشوریش (بلللللللللللللله)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 8:27  توسط مریم  |